نوشته های عاشقانه و دو نفره

35fjhuw1z7vwimsl56.jpg

هر چه میزان هم بگویم
تو را فراموش کردم…
بازهم تکه ای
از همراه داشتن تو را
در روزمرگی خود
مخفی میكنم…!

 

 

در زندگی یک روز هایی هست
که نمی دانی کاملا چه می‌خواهی !
نمی دانی چه مرگت هست !
فقط می دانی که موثر نیستی …
از همان موثر نیستم هایی که
با یک احوال پرسی ساده لب وا نمی کند …
باید یک نفر بنشیند دست بگذارد روی شانه ات
از ته دل بگوید:
چه مرگت هست دیوانه جان ؟
سِفت بغلش کنی و تمامِ مفید نبودن هایت
از چشم هایت بزند بیرون …
مهم نیست چگونه دلت گرفته
یا چرا …
مهم همان آدمی ست
که باید موثر نبودنت را ببیند …
همانی که آغوشش
جان میدهد برای
یک موثر نبودنِ راحت …
خودمانیم !
چه میزان از این احوال پرسی های جانانه
به هم بدهکاریم …
چه میزان …

 

آدم‌ها به کفش‌ها بی‌شباهت نیستند!

کفشی که همه ی وقت پایت را میزند
آدمی که همه ی وقت آزارت میدهد
هیچ وقت نخواهد فهمید تو چه دردی را،
تحمل کردی تا با او هم‌قدم باشی.


ما دو پیراهن بودیم بر یک بند
یکی را باد برد
دیگری را باران هرروز خیس می کند

 

 

بیقرارتوام ودر دلتنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت
کم حوصله هاست

 

 

و من فراری ام از شب های طولانی از دست دادن عزیزانم…
از زنده داری شبهایی که با خود می گویی صبح شدنش محال هست ولی میشود هرچند
سخت،طولانی و نمناک ولی می‌شود و تو هنوز زنده ای…
از صحنه هایی که چشمان کور نشده ات میبینند ولی فقط می‌بینند ودر هیچ
باوری گنجانده نمی‌شوند.
بیزار میشوی از خلائی که درونش غرقی و بوی حلوا میشود نجات غریقت انگار
یقه ات را در مشتش می‌گیرد چند سیلی دم گوشت میزند و به باورت می نشاند
رفتنشان را،می چشاندت طعم گس نبودشان را،نشانت می‌دهد حجم خالی اتاقشان
را و انجاست که بوی شیرین حلوا برایت زهر مار میشود.
و می خواهی که خون ببارانی از چشمان خونینت وقتی که اشکان مردان زندگیت میبارند
.مشت بر دهانت بکوبی و قتی که ایه های نماز میت بر روی لبانت جاری هست .
اقای داستایوفسکی میگویید«انسان عبارت هست از موجودی که به همه ی چیز عادت می‌کند» قبلا ها میگفتم اگر پدر بزرگ و مادربزرگم بمیرند هرگز نمیتوانم تحمل کنم و عمرا بتوانم چیزی بخورم ولی خوردم هم خرما و گردوی سرمزارشان را هم شام شب خاکسپاری را.
اقای داستایوفسکی ما عادت نکردیم،کنار امدیم یعنی چاره ای جز این نداشتیم من کنار امدم چون نمیتوانستم بیش از این عزاداری کنم و باید به مادرم دلداری میدادم ولی هنوز که هنوز هست داغشان روی دلمان مانده و ما اگر میدانستیم بازدید های نرفته را میرفتیم،اغوش های نگرفته را می گرفتیم و بوسه های نزده را می نشاندیم روی صورت پر خطوطشان…
«و تو با نور درامیخته از شب گذری .صبح چشمان مرا نیز بخود باز بری
مقداری صبر کن ای قایق تنهای غریب .دل به امواج سپرده ز غمم بی خبری
تو چه شیدایی و من دست به دامان توام .و چه طوفانی به پا کردی تا بروی
ای دریغا به رهی پای نهادی که مرا .سوگوارانه عجل منتظرم تا ببری»
شب گرد در مرگ پدر بزرگ و مادربزرگش…

 

 

جز گروه می کشان هوشیار در می منزل نیست
مَی کشید آزاد کامشب هیچکس بیگانه نیست
باده آشامید و مستان شور و مستی سر کنید
خاک بر بزمی که آن جانانه ی مستانه نیست
حلقه ی امید بر هر در می زدم وا حسرتا
پاسبان با خشم میگوید که صاحب منزل نیست
گریه ها بر مردن به مرور خود می‌کنم
شمع را در دل غمی از مُردن پروانه نیست

 

 

بر دارِ سری باش که سردار تو باشد
منصور کسی باش که بر دار تو باشد
این قوم، فروشنده ی زیبایی مصرند
پرهیز کن از هر که خریدار تو باشد
تا سایه به دنبال قدم های تو راهی هست
بگذار که معشوق گرفتار تو باشد
آنقدر بگو عشق، بگو عشق، بگو عشق
تا مرگ مگر لحظه ی ملاقات تو باشد
آنقدر بگو نیست شدم,، نیست شدم,، نیست
تا تصویر تو در آینه انکار تو باشد
ارزان مفروش آینه را، خویش گران هست
تا صورت تو رونق بازار تو باشد
دامن مکش از حلقه ی مجموع پرستی
هر چند که این تفرقه اجبار تو باشد
گفتند پرستشگر پریان جوان باش
باشد؛ نفس پیر، پرستار تو باشد
گفتم نفس پیر، علت سفرم شد
گفتند خدا یار و نگهدار تو باشد
حافظ ایمانی



[ یکشنبه 6 مرداد 1398 ] [ 01:14 ق.ظ ] [ مدیر ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic